سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


شاپرک

جان عمو برای حرم فکر آب کن

رفع عطش ز عترت ختمی ماب کن

سقای تشنگان حریم خدا تویی

از بحر تشنگان حرم، فکر ناب کن

ای یادگار فاتح و خیبر، عنایتی

راه شریعه بسته شده، فتح باب کن

هرگز مباد از سر ما سایه ی تو کم

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

چشمم به دست توست، که دست خدا بود

دستم به دامنت، برو پا در رکاب کن

گر لحظه ای دگر نرسد آب در حرم

اصغر ز دست می رود اینک شتاب کن

یا از فرات جرعه ی آبی به او رسان

یا طفل شیرخواره ی ما را به خواب کن


نوشته شده در شنبه 91/9/4ساعت 12:58 صبح توسط شاپرک نظرات ( ) |

مولای ما نمونه‌ی دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم، فکر می کنم

این خانه بی‌دلیل ترک بر نداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه‌ای برای پیامبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود

شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود

یا جبرئیل واژه‌ی بهتر نداشته است

چون روز، روشن است که در جهل گم شده است

هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او

تقصیر من که نیست برابر نداشته است

 (سید حمید رضا برقعی)


نوشته شده در جمعه 91/8/12ساعت 2:0 صبح توسط شاپرک نظرات ( ) |

 نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را، تمام فاصله را
 
هزار بار بمیرم برات، می خواهم
دوباره زنده کنم خاطرات قافله را
 
تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم
خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟
 
چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت،
ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را
 
چه کودکی بزرگی است این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را
 
میان سلسله مردانه در مسیر خطر
گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را
 
چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر
به روی خویش نیاورده اید آبله را
 
دلیل قافله می برد پا به پای خودش
نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را
 
هنوز یک به یک، آری به یاد می آری
تمام زخم زبان های شهر هلهله را
 
مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر
بیاورم کلماتی شبیه حرمله را
 
بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت
که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟(برقعی)

نوشته شده در سه شنبه 91/8/2ساعت 4:1 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |


گاه گاهی می‌شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید، بگذرد

بغض راه گریه را می‌بندد و دریای اشک-
پافشاری می‌کند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه‌ای از خانه خلوت می‌کنی
تا مگر این لحظه‌های تلخِ ممتد بگذرد

کوچه‌ها دلتنگی‌ات را صد برابر می‌کنند
گرچه‌ گاهی اتفاقی هم بیفتد، بگذرد

ناگهان در خواب می‌بینی سواری سبز پوش-
با اناری سرخ در دستش می‌آید بگذرد

با تبسم‌های معصومانه می‌گوید بیا-
یک شبی مهمان ما هرچند که بد بگذرد

چاره‌ای دیگر نمی‌ماند بجز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد(ص) بگذرد

ترس داری پلک‌ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد

(عبدالحسین انصاری)


نوشته شده در چهارشنبه 91/7/5ساعت 10:5 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |


ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدا را، نقاره می‌زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آن‌جا که خادمینش از روی زایرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان‌ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آن‌جا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

(سید حمیدرضا برقعی)


نوشته شده در چهارشنبه 91/7/5ساعت 10:1 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |

 

 

آن شب زمین هوای بهشتی دوباره داشت
آغوش آسمان به بغل ماهپاره داشت


چشمان ابر روی زمین را گرفته بود
هر قطره با خودش سبدی پرستاره داشت


دست ملک قصیده ای از نور می نوشت
واژه به واژه حرف غزل استعاره داشت


باز عطر سیب و بوی بهار و شمیم یاس
بر بارش دوباره کوثر اشاره داشت


این بار حق به دامن موسی عطا نمود
آن کوثری که بال ملک گاهواره داشت


این سیب سرخ سیب بهشت پیمبر است
این دختر یگانه موسی بن جعفر است


مثل بهار بود هوای رسیدنت
باران چکید از رد پای رسیدنت


در پشت درب خانه تان جمع میشوند
خیل فرشتگان که برای رسیدنت_


-آماده اند از طرف ذات کردگار
خود را فدا کنند فدای رسیدنت


خاک بهشت بهر قدمگاه تو کم است
آغوش نجمه بود سرای رسیدنت


قلب برادرت ز تب شوق آب شد
در التهاب ثانیه های رسیدنت


در چشم خویش ذوق خدا را نگاه کن
گلخنده امام رضا را نگاه کن


از آن زمان که خواهر سلطان ما شدی
بانو ، شما ملیکة ایران ما شدی


از آسمان وجود تو بر ما نزول کرد
تا کوثر دوباره قرآن ما شدی


منت گذاشت بر سر ما ناز مقدمت
وقتی که آمدی تو و مهمان ما شدی


با هر قدم به سینه ما جا گرفته ای
یعنی تو صاحب دل ما جان ما شدی


بانی خیر و برکت این خطه گشته ای
وقتی نسیم سبز بیابان ما شدی


یعنی فقط نه جزء محبان حیدریم
«از شیعیان کشور موسی بن جعفریم»


وقتی تویی که آینه ذات کوثری
زیبد به خادمان حریمت پیمبری


عصمت به پای عصمت تو سجده می کند
معصومه ای و عصمت کبرای دیگری


ای زینبی که عالمه بی معلمی
زین رو کنی به شهر خودت علم پروری


ما هرچقدر شعر و غزل نذرتان کنیم
تو بازهم از آنچه که گفتیم برتری


بی تو کمیت محشریان لنگ می شود
یک وقت اگر که روی به محشر نیاوری


زهرا شدی و شمس فروزان شیعه ای
زهرا شدی و روز قیامت شفیعه ای


خود ظلمتیم ، اگرچه سپیدیم با شما
یأسیم اگر ، سراسر امیدیم با شما


مست اجابتند دعاها کنارتان
ما حاجت نداده ندیدیم با شما


وقتی حدیث ها تو را حرف می زنند
جز وصف فاطمه نشنیدیم با شما


در قاب عکس خالی آن قبر گمشده
تصویری از بهشت کشیدیم با شما


 پس آمدیم و زائر آن بی نشان شدیم

یعنی که تا مدینه رسیدیم باشما


امشب که عشق می پرد از کنج سینه ام
در محضر تو زائر شهر مدینه ام


شاعر:محمد بیابانی


نوشته شده در دوشنبه 91/6/27ساعت 6:12 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 91/6/27ساعت 3:27 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |

دلم هواى بقیع دارد و غم صادق

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

زنم به سینه که آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

ز غربتش چه بگویم که سینه‏ ها خون است

براى صادق زهرا مدینه محزون است

دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

همان که غربتش از قبر خاکى ‏اش پیداست

امام صادق شیعه سلاله زهراست

ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد

هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همان که فاطمه را بین کوچه زد گویا

ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

براى فاطمه از بى کسى سخن مى‏ گفت

براى مادرش از غربت وطن مى‏ گفت

به خاک حجره‏ اش از سوز سینه مى‏ غلطید

پسر به مادر خود از کتک زدن مى‏ گفت

از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن‏ربیع

دوانده در پى‏ اش اندر مدینه ابن‏ربیع

فضاى شهر مدینه بیاد او تار است

هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

هنور مى‏ کشد او را عدو به دنبالش

هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است

سایت شیعتی


نوشته شده در سه شنبه 91/6/21ساعت 6:32 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |

به دعا کنم تمنا، همه شب که تا بیایی

که مگر شبی اجابت، کندم گره گشایی

ز جمال تابناکت، که جهان کند فروزان

چه شود که دیده ی ما، برسد به روشنائی

من بی نوا چه دارم، که محبت تو ورزم

مگر آن که خود زاحسان، در مرحمت گشایی

تو وحشمت و امیری، من و حاجت و فقیری

چه کنم اگر نیایم، به درت پی گدایی

دل عاشقان مسکین، به هوای تو زند پر

که مگر در آخرین دم، به کنارشان بیایی

دل هجر دیده ی من، سر وصل دوست دارد

چه دهم به دل تسلا، به دلی چنین هوایی

دل از این بود غمینم، که چرا تورا نبینم

به جمال مصطفایی، به جلال مرتضایی

 


نوشته شده در شنبه 91/5/28ساعت 4:5 صبح توسط شاپرک نظرات ( ) |

 

شعر ماه رمضان, شعر درباره حضرت علی

 

شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود

فریاد بی‌صدا، غم دل بود و آه بود

دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او

صبح سفید هم‌چو دل شب سیاه بود

دانی چرا جبین علی را شکافتند؟

زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود

خونش نصیب دامن محراب کوفه شد

آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود

یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید

اشک شبش به غربت روزش گواه بود

دستش برای مردم دنیا نمک نداشت

عدلش به چشم بی‌نگهان اشتباه بود

هم‌صحبتی نداشت که در نیمه‌های شب

حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود

مولا پس از شهادت زهرا غریب شد

زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود

وقتی که از محاسن او می‌چکید خون

عباس را به صورت بابا نگاه بود

«میثم!» هزار حیف که پوشیده شد ز خون

رویـی کـه بهـر گمشـدگان شمـع راه بود

استاد سازگار


نوشته شده در جمعه 91/5/20ساعت 7:47 عصر توسط شاپرک نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak